رفیقی دارم سرتا پایش بهار است...گر امروز فردایش نبینم عمرام تباه است
اندر روزی که نباشد خاطرش ز یادم...دورد و سلام ها دارم بر او ز جانم
گر روزی بیاید که کنم جانان را فراموش... بدانم در ان روز من نه عقل دارم و نه هوش
به معرفت ها کم گاش نکرده... کس به اهل خویش اینطور وفا نکرده
گر وفا ها کرده اند بر جماعت .... ولی بی منن نیست انها به عادت
نگوی اغراق هست ابیات راوی...حقایق است بی عیب و عاری
بگویم تا بدانی که رفیق کیست...انکه تو در ذهنت بدگماردی ان نیست
رفیق گویند بال و پر رفیق است...دو دیدبان ،پا و جان رفیق است
بهر رفیق است غمها بمیرد ... گر بال ات بسوزد دستت بگیر




